|
در اغلب کشورها گل ها از معانی یکسانی برخوردار شده اند که دانستن آن ها استفاده به موقع از معانی آن می تواند در بهبود ارتباط نقش موثری داشته باشد. گل بنفشه به معنی نجابت و کم رویی، اندیشه ناگفته ، پاکدامنی ، فروتنی گل شقایق: اختلاف گل سرخ: عشق و زیبایی رز سیاه : مرگ و تسلیت رز سفید : عشق مبارک و فرخنده دسته گل رز : قدردانی ترکیبی از گل رز سفید و سرخ : سازش، اتحاد سوسن: ملاحت و زیبایی سوسن سفید: دوشیزگی و پاکیدامنی خشخاش: تنبلی و سستی شکوفه پرتقال: علاقه به ازدواج سنبل: اندوه و تاسف شب بو: عشق در حال سیه روزی و بدبختی زنبق سفید: عفت و پاکدامنی کاملیای سفید : قابل ستایش و پرستیدنی کاملیای صورتی: در آرزوی رسیدن به یکدیگر کاملیای قرمز : عشق آتشین نیلوفر آبی : حقیقت آنتوریوم: عشق ، علاقه و محبت داوودی : تو دوست فوق العاده من هستی آفتابگردان : ستایش ، غرور و پرستش نرگس : غرور و خودبینی نرگس زرد : احترام اقاقیا : عشق پاک کاکتوس: پایداری و استقامت لاله : عاشق واقعی مریم : لذت بردن میخک : جواب مثبت به درخواست عشق قاصدک : وفاداری ، خوشبختی و صداقت نسترن : احساس همدلی و تقاضای دوست داشتن پامچال : بدون تو ادامه زندگی را نمی خواهم. یاسمن : شادی و دلپذیری رزماری : یادآوری خاطرات گذشته البته تعداد شاخه های دسته گل اهدایی هم معنای مختلفی دارد: یک شاخه گل: توجه سه شاخه گل: احترام پنج شاخه گل: علاقه و محبت هفت شاخه گل: عشق 10 شاخه گل لاله نشانه یک عشق بی نظیر و ماندگار می باشد.
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم. استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟ شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهاشان بسیار کم است. استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد
با یک شکلات شروع شد، من یک شکلات گذاشتم توی دستش، او یک شکلات گذاشت تو دستم، من بچه بودم، او هم بچه بود، سرم را بالا کردم، سرش را بالا کرد، دید مرا می شناسد، خندیدم، گفت: "دوستیم؟"، گفتم: "دوست دوست"، گفت: "تا کجا؟"، گفتم: "دوستی که ‘تا’ ندارد"، خندید و گفت: "تا مرگ؟"، گفتم: "من که گفتم تا ندارد."، گفت: "باشد تا پس از مرگ"، گفتم: "نه، نه، نه، تا ندارد."، گفت: "قبول تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند، یعنی زندگی پس از مرگ، باز هم با هم دوستیم، تا هر جا که باشد، تا بهشت، تا جهنم، تا هر گجا که باشد، من و تو با هم دوستیم."، خندیدم و گفتم: "تو تا هر جا که دلت می خواهد برایش یک تا بگذار، اصلا یک تا بکش از سر این دنیا، تا آن دنیا، اما من اصلا تا نمی گذارم."، نگاهم کرد، نگاهش کردم، باور نمی کرد، می دانستم، او می خواست دوستیمان حتما "تا" داشته باشد، دوستی بدون "تا" را نمی فهمید. گفت: "بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم"، گفتم: "باشد، تو بگذار"، گفت:"شکلات، هر بار که همدیگر را می بینم، یک شکلات مال تو یکی مال من.،" گفتم: "باشد". یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بیست سال شده است. او بزرگ شده است، من بزرگ شده ام، من همه شکلات هایم را خورده ام، او همه شکلات هایش را نگه داشته، او آمده امشب تا خدا حافظی کند، می خواهد برود، برود آن دور دور ها، می گوید "می روم، اما زود بر می گردم"، من می دانم، می رود و بر نمی گردد، یادش رفت شکلات را به من بدهد، من یادم نرفت، یک شکلات گذاشتم کف دستش، گفتم: "این برای خوردن"، یک شکلات هم گذاشتم آن دستش: "این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت"، یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش. هر دو را خورد، خندیدم، می دانستم دوستی من "تا" ندارد، دوستی او "تا" دارد، مثل همیشه، خوب شد همه شکلات هایم را خوردم، اما او هیچ کدام شان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد؟!
سرانگشتت با سرانگشتم می رقصد سرانگشتت در دشت دستانم می دود سرانگشتت روی گونه ام می خرامد سرانگشتت با مهربانی گل آرامش در كویر روحم می كارد ای همه آرامش از تو سرانگشتت چه داری ؟
مثل مداد باش. چون ... پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟ درباره تو پسرم، اما مهمتر از آن چه می نویسم، مدادی است كه با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی. پسرك با تعجب به مداد نگاه كرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه مداد هایی است كه دیده ام! پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه كنی، در این مداد پنج صفت هست كه اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :
زیباترین كلمه " راستی " است ... با ان روراست باش. یك رنگ باش . دوست داری با تو چنین كنند ؟ برایش ارزش قایل شو . به آن برس . حواست را جمع كن . اجازه نده مانع پیشرفتت بشود . وجود ندارد . مواظب پلهای پشت سرت باش . آن را با نور علم روشن كن . آن را نادیده بگیر . منتظرش باش . بگذار و بگذر . سعی خود را بكن . راز زیبائی در آن نهفته است . اصلا سخت نیست . سر عهدت بمان . بدان كه همیشه جمع بهتر از فرد بوده . زندگی بدون هدف روی آب است . پس پیش به سوی آن !!!
یك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.
عظمت عشق در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند، شادی ، غم ، غرور، عشق ... روزی خبر رسید جزیره به زیر آب خواهد رفت، همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده کردند اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون اون عاشق جزیره بود. وقتی جزیرهبه زیرآب فرو می رفت عشق از ( ثروت ) که با قایق با شکوهش جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت آیا می توانم با همسفر شوم ؟ ثروت گفت: نه ، مقداری طلا و نقره داخل قایق هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد. پس عشق از ( غرور ) که با قایقی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست ، غرور گفت: نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای منو هم کثیف خواهی کرد. ( غم ) در نزدیکی عشق بود پس عشق به او گفت: اجازه بده تا با تو بیایم؟ غم با صدای غم آلودی گفت: آه ، عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم. عشق ایبار به سراغ ( شادی) رفت و او را صدا زد، اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق رو نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر میامد. عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق من تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خودش رفت و عشق تازه فهمید کسی که نجاتش داده چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد ( علم ) که مشغول حل مساله ای بر روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید : آن پیر مرد کیست؟ علم گفت: ( زمان) عشق با تعجب گفت : زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: ( تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است )
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود ازبس حضور ناب تو پر رنگ میشود دنبال خویش هستم وپیدا نمی کنم "من بودنم" با تو هماهنگ می شود شاید ترا برای دلم افریده اند دل تنگ غیر, به نیرنگ می شود؟ مرغ دلم که نغمه شیوا بلد نبود با لحن دلفریبت ,شباهنگ میشود بامن بمان که بی تو نفس گیر می شوم بی تو دلم برای خودم تنگ می شود یک باغ نسترن زتو ترسیم می کنم آری! ز تو ,وجود من ارژنگ می شود شاه منی زکشورجانم -مرو- مرو تیمور وار پای دلم لنگ می شود یک شهر بی تو درنظرم حبس گشته است مغلوب عشق تو یله, درجنگ میشود زان تابناک آتش پنهان بمن بتاب شریان من پراز می~ گلرنگ میشود ازمن مگیر خودرا که گمنام می شوم بی تو تمام حیثیتم ننگ میشود بی تو دلم برای خودم تنگ می شود
خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی ... خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری ... خیلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبریک بگن ، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای ... خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوستت نداره ... خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی ، اما اون بگه : دیگه نمی خوامت... ای همه دل بستگیهام اگر دنیای ما دنیای سنگ است خواب دیدم از تو دور شدم
زن زببا بهتر است یا زن باهوش؟ برای خواندن مطلب به ادامه مطلب مراجعه کنید !! نظر یادتون نره عزیز !! با تشکر !!!!!
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره... وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدشی... وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه... هر وقت خواستی از غصه بشکنی، به یاد بیار کسی رو که تو دلت یه کلبه ساخته...
می گویی: می دانم که می دانی،در کنارم بمانی،جز غم و اندوه هیچ نداری می گویم: می دانم که نمی دانی،در کنارم نمانی،جز غم و اندوه چیزی نذاری پس با من بمان با همان غم و غصه که زندگی با تو خواستنی..... و بی تو رو به پایان است...
روز و شب و شب و روزم تویی تو تسکین ودرد و درد و تسکینم تویی تو هیچ کس از قلب من نداند هیچ هیچ قلب و عمر و عمر و قلب من تویی تو....
تو عاشقم کردی تو کردی مجنونم تا آخر دنیا من از تو ممنونم تو گریه ی ابرو به من نشون دادی با برق اون چشمات به مرده جون دادی دلم مثل یخ بود یه تیکه سنگ سخت شکستی این سنگو دلو تکون دادی تو زندگی دادی به یه دل مرده به اونکه تو عمرش ستاره نشمرده حالا تورو دیده حالا تورو خواسته تمام دنیاشو واسه تو آورده
می ذاری من بسوزم تو هم تماشا کنی اگه دیدی لایقم فکری واسه من کنی؟ می ذاری بارون بیاد از این چشای خسته می دونی مهرت عجیب به دل من نشسته می ذاری من ببافم با رویاهام یه قالی روش بشینیم بریم جزیره ی خیالی؟ می ذاری بیام تو قلبت منو تو قلبت راه می دی؟ دیگه غریبه نیستم ، به دیوونت جا می دی؟ می ذاری بگم زلالی مثل خود فرشته اینارو خود خدا رو پیشونیت نوشته! می ذاری هرجا باشی منم باشم کنارت خواب تورو ببینم بیام تو روزگارت؟ می ذاری من خیالم از همه راحت باشه با دیگران بودنت قد یه صحبت باشه؟ می ذاری تورو بدزدم بریم یه جای خلوت فقط من و تو باشیم یه ساحل و یه نیمکت؟ می ذاری بگم نگاهت رنگین کمونو مات کرد قسمت چه جوری منو دیوونه ی چشات کرد می ذاری بیشتر از من کسی برات نمیره قول می دی که تو قلبت کسی جامو نگیره می ذاری بیام فدات شم می ذاری بگم دیوونم اگه لایق تو باشم می ذاری پیشت بمونم؟ می ذاری بگم شبا من چه اشکایی می ریزم واسه تولد تو منتظر فصل زرد پاییزم می ذاری برات بمیرم می ذاری به پات بسوزم می ذاری با عشق گرمت سفید شه رنگ روزم؟ می ذاری مثل عروسک با یه نگاه معصوم کنج اتاقت باشم بی سرو صدا و آروم بذار با داشتن تو به عشق تو زنده باشم پیش چشای نازت آب شم و شرمنده شم تا آخر زندگی دست همو بگیریم برای هم بمونیم، برای هم بمیریم بذار که ثابت کنم از من دیوونه تر نیست هیچکی از عشق من تو دنیا، بی خبر نیست
آغوش بوسه
عکس های لو رفته از یک جیگر مامانی !!
برای دیـــدن عکــس به ادامـه مطلب مراجعه کنید !!! با تشکر !! نظر یادت نره !!
آسمان آبی نگاه تو دریایی از عشق است برای غنچه های پژمرده ی دلم وسرزمینی پر از آرامش برای مرغ مینای دلم... قصه ی تنهایی ام را در تاریکی شب با تو در میان می گذارم.. لابه لای نسترن های باغ رویایم دستان گرمت را جستجو می کنم و من امروز طلوع صداقت را در میان انبوه تاریکی ها باور کردم و به غریبانه بودن اشک هایت در خزان سادگی ایمان آوردم. همراه با موسیقی باد به حیاط می روم و از باغچه یک دسته گل می چینم و آن را در سبد پر از گل آرزوهایم می کارم و با عشقی نو آن را به تو هدیه می دهم... و در زیر آسمان بارانی فریاد می کشم: عشق من دوستت دارم لبخند ملیح و سبز رنگت را خواهانم چراکه صدای خنده ی تو تلاطم امواج ذهنم را آرامش و این زیباترین ترانه است برای من!
هیچ گاه لحظه ای را که برای اولین بار دیدمت فراموش نمی کنم فکر می کردم قلبم از عشقی که دارم مالامال می شود نمی توانم همه ی چیز هایی را که حس می کنم باور کنم! قلبم سراسر چه درخشان است: از عشقی که دارم از شگفتی های چشمانت........! ولی نباید هرگز فراموش کنی من همه جا مثل سایه با توام و فقط می خواهم در رازهای تو یکه و تنها باشم...! مرا بیشتر و بیشتر و باز هم بیشتر دوست بدار...!
امشب بادی وحشی می وزد، چه مشتاقم که باران را حس کنم و بگذارم این سرشک تنهایی را بشوید و با خود ببرد و ما را به هم برساند چون وقتی به چشمانت نگاه می کنم دنیای دیگری در برابر خود می بینم، در اعماق هر قلب ، تو رویاهایم را ربودی و با خود بردی پس نزدیکم بیا.... و دست های لطیفت را در دست هایم بگذار می دانم که برای همیشه عاشق تو خواهم بود .....
سلام سلام خوبین٫خوشین٫سلامتین؟ با اجازتون اولین باره که دارم وبلاگ می نویسم٫خب....بگین خب... اول اول می خوام از بهار بیست تشکر کنم که خیلی کمکم کرد تا این وبلاگ رو درست کنم بعدشم می خواستم بگم که چون اولین باره دارم وبلاگ می نویسم٫حتما عیب و ایراد هایی داره٫ واسه همین از دوستان حرفه ای وبلاگ نویس می خوام اگه سری به وبلاگ من زدن حتما این عیب و ایرادهارو در قسمت نظر ها بهم بگن تا بتونم اصلاحشون کنم.مرسی راستی یه چیز دیگه که می خواستم بگم اینه که٫ مطالبی که توی این وبلاگ می نویسم ممکنه توی یه وبلاگ دیگه هم باشه ولی می خوام بگم هیچ قصد و منظوری نبوده و کپی برداری نیست بلکه مطالبیه که من دوسشون دارم و همشون رو برای عزیز ترین کسم که عاشقونه دوسش دارم دوست تازه وارد شما<<خاطره
اشکای چشمامو ببین که می ریزه به پای تو بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو تموم هستی من بمون همیشه پیش من اگه شدم عاشق تو نذار که بی تاب بمونم لالایی شبام تویی نذار که بی خواب بمونم دارم برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی فقط یه چیز ازت می خوام همیشه عاشق بمونی
امشب دوباره آمده ام تا قصه ی کوچه را دوباره تکرار کنم.... تا نگاهت را دوباره با من قسمت کنی و دوباره شب بود و نگاهت چه معصومانه پر از وسوسه ی اشک... باورم نیست که این دیوانه منم... که گاه می مانم از لیاقتم برای داشتن تو و عشق تو... و چقدر دلتنگی هایم برایت اشک می شود و فرو میریزد.... و چقدر بغض های سیاهم در غربت تنهایی نفس می شود و نمی بینی منی که به دامان هر شب پناه می برم و غم عشق تورا برای لحظه لحظه ی عمر بی ثمرم می گویم.... منی که یک نگاه آشفته ات را به هزار لبخند بهار نمیدهم.... این دیوانه منم... در این شب های بلند آرزویی دارم آرزویی به بلندای یک شب زمستانی... که تو تا ابد برای من باشی و من تا انتهای دو دنیا دیوانه ی نگاه تو بمانم امشب حس می کنم ابری در پشت چشمان خسته ام پنهان شده.... شاید چون دوباره پناه آورده ام به هزاران کاش که ذره ذره در دلم می پوسد... کاش از نگاه هرزه ی مردمکان نمی ترسیدم.... کاش این آرزوی داشتنت مرا بر باد ندهد.... کاش.... نمی دانم رویاهایم تا کدامین روز نیامده در ذهن بی حصارم می شکند....
اگر این پنجره ها باز شود
آسمان آبی به درون می آید و من از هر ابری تکه ای برارم پر قو.....پر غاز.....پر مرغ دریا خانه ای خواهم زد از سپیدی...از پاکی سقف آن مهتاب است پنجره ها از نور...پرده ها از گل یاس فرش از مهر...رنگ از شور همه اسباب از عشق.... و هوایی از تو.....!
|
About![]()
تو مرا می فهمی.....من تورا می خوانم Archives9/23/2009 - 10/22/20098/23/2009 - 9/22/2009 6/22/2009 - 7/22/2009 5/22/2009 - 6/21/2009 4/21/2009 - 5/21/2009 Links
عشق+پیوند |